چگونه از تلخ کامیها و حوادث ناگوار که در کمین تو نشستهاند
و همچنون ناجوانمرد یاغیان تیرهدل به ناگاه شبیخون میزنند و بخت سپید آدمی را تیره میسازند
رفتار به اضطراب بیالایم و زبان به شکوه
آنگاه که آن مهربان، حتی برای لحظهای از تو غاقل نمیشود
چگونه برای رقیبان خویش آرزوی ناکامی نمایم آنگاه که کام من از تو
تنها نیک بختی توست
آنگاه که میان من و آنان را "برادری" پیوند داده است؛
پیوندی نیرومند، یکتا و جاودان
نگارنده: حامد زیرک پاییز ۸۶
با گام هایی سست و کم توان میان کوچه های غریب خفته در سکوت و تاریکی
در دل شبی سرد و مرموز به سوی مقصدی نامعلوم راه می پیمود
قطره های اشک صورتش را که یخ زده بود با دستان گرم خویش لمس میکردند
سکوت کوچه را صدای جاروی کهنه میشکست اما اینبار به رغم دیگر شبها با آهنگی بسیار نامنظم
و اتومبیلهایی که همچون گرگانی گرسنه، زوزه کشان از مقابلش میگذشتند
و هجوم نور به روزن چشمانش که اکنون بیش از هر زمان دیگری بی روح تر و بی رمقتر مینمود
و سیلیهای پیاپی باد
و نقش بوسه های سرما بر دستان خسته اش که حلقه زده بودند بر اندام پیر خاطره ای از یک درخت
یاد سارا... سارای زیبای او
سارا تنها کسش...
سارای معصوم و بیگناه
ساعتها میگذشت و او همچنان سرگردان
مرد جوان رفتگر
بیمناک و ناامید بر سکوی سنگی نشسته بود
و زانوانش که در میان دستانی خسته اسیر
و تکرار این جمله "سارای من...سارا..."
نگارنده: حامد زیرک پاییز ۸۵
ای نفس تا به کی ناله میکنی، حال آنکه از ناتوانیام آگاهی. تا به کی شیون سر میدهی در حالی که من برای به تصویر کشیدن رویاهایت جز واژگان آدمی چیزی ندارم.
ای نفس! بنگر که من ، عمری را برای گوش سپردن به آموزههای تو صرف کردم. درنگ کن ای مایهی عذاب من، که تن خویش را در پیروی از تو، بسی به زحمت افکندم؛ دلم که پادشاهم بود، بنده تو گردید. شکیبائی که مونسم بود، با تاثیر از تو زبان به ملامتم گشود. جوانی که همدمم بود، اکنون سرزنشم میکند. این است همه آنچه که از جانب خداوند به من عطا شده است. پس زیاده چه میخواهی و طمع در چه داری؟
...
رحمی کن ای روح! از عشق، چندان بر من تحمیل کردی که دیگر طاقتم نمانده است؛ تو و عشق ((نیروی همپیمان)) هستید؛ و من و ماده ناتوانی پراکنده. آیا نبرد میان توانا و ناتوان به طول میانجامد؟
...
رحم کن ای روح! زیبائی را به من نمایاندی و پنهانش کردی؛ تو و زیبائی در روشنائی هستید؛ و من و نادانی در تاریکی به سر میبريم؛ آیا روشنائی با تاريکی درهم میآمیزد ؟
آی ای مرد مستمند برخیز...برخیز!
چشم بگشا تا ببینی که چگونه خورشید بیدریغ، چشمروشنیهایش را به چشمان
تو میبخشد
مرد مستمند حقارت را رها کن!
آیا از یاد بردهای آن بخشندهای را که بخشش ذرهای از دارائیاش نکاهد
و آن فرمانروایی را که هرگز ظلم نکند
و آن عادلی را که دست از عدالت نکشد ؟
برخیز برادرم...برخیز! اندوه را رها کن تا از شادی شرابی دائم بنوشیم
و از حیا جامهای سازیم، تا عیبهایمان پوشیده ماند
و به یاد آر..
به یاد آر آن سرزمین زیبایی را که به خردمندان و نیکان وعده داده شده است
و به مستمندان
و به مظلومان و به ستمدیدگان
اندوه را رهاکن که تصور زیبایی آنجا، به پندارهای پاکاندیشترین و تواناترین شاعران نیز
راه نتواند یافت.
برخیز برادرم...برخیز!
نویسنده: خودم ![]()
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم و به قضاوت درباره دیگران بنشینیم.ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم و تا وقتی که حتی یک خطا در خود میبینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنیم . ماهاتما گاندی
نگهداری دم ماهی و دل زن از مشکلات است . آرتور شوپنهاور
سخاوت من مانند دریا بیکران است، هر قدر عمیقتر و بیشتر عشق بورزم بیشتر خواهم داشت و هر دویمان جاودان خواهیم بود. (شکسپیر-رومو و جولیت)
از cloob.com
در رابطه با جمله: "مینویسم دوست، نقطه نمیگذارم. تو اگر ماندی بگذار"
دوست من، این نخستین نقطهها ازآن من بود
نقطههایی بی نقص،
نقطههایی بیهمتا،
همچون لکههای نور که به یک سایه هجوم میبرند
همچون دانههای روشن برف که آغوش باز زمین را از پذیرششان گریزی نیست
و همچون ماه در چشم یک بیمار تبدار وقتی او را زاینده مییابد
.زیباترینشان، از آنها که روی نرمین همه کاغذهای دنیا در انتظار بوسههایشان، دختر زیبای
جوهر را میستایند
.نویسنده: خودم ![]()
همچون باران که زمین را نوید حیاتی تازه بخشد
اشک نیز، نویدبخش حیات دیگرباره دل است.
(اقتباس از جملهی
اشک ابر زمینها را سبز میکند و اشک چشم دلها را
، کتابی به نام پیروزی، جعفر چیت ساز)
به دلایلی به نظر میرسید که این فصل باید به پایان برسه اما اشتباه فکر کرده بودم و خاتمه دادنش به اون شکل عجولانه و بیرحمانه یک سوتی خیلی بزرگ بود.(گاهی از گمانها گریزی نیست) از همه و مخصوصا و مخصوصا اونها که پایان این فصل باعث ناراحتی و تعجبشون شد صمیمانه عذر خواهی میکنم
.بهتون قول میدم هیچ چیز یعنی نه من و نه وبلاگ از زمان تعطیلی وبلاگ تا امروز تغییری نکرده. فقط قالب گذشته پاک شده و من باید به فکر یه قالب جدید باشم.
به نظر من فراموش کردن عشق، تقریبا ناممکن
تعویض اون زشت و ناپسند
و گریختن ازش طبیعی و منطقی ست.
به نقل از http://www.cloob.com