تبليغاتX
یک فصل سکوت - فصل ع ش ق

 

ای نفس تا به کی ناله می‏کنی، حال آنکه از ناتوانی‏ام آگاهی. تا به کی شیون سر می‏دهی در حالی که من برای به تصویر کشیدن رویاهایت جز واژگان آدمی چیزی ندارم.

ای نفس! بنگر که من ، عمری را  برای گوش سپردن به آموزه‏های تو صرف کردم. درنگ کن ای مایه‏ی عذاب من، که تن خویش را در پیروی از تو،  بسی به زحمت افکندم؛ دلم که پادشاهم بود، بنده تو گردید. شکیبائی که مونسم بود، با تاثیر از تو زبان به ملامتم گشود. جوانی که همدمم بود، اکنون سرزنشم می‏کند. این است همه آنچه که از جانب خدایان به من عطا شده است. پس زیاده چه می‏خواهی و طمع در چه داری؟

...

رحمی کن ای روح! از عشق، چندان بر من تحمیل کردی که دیگر طاقتم نمانده است؛ تو و عشق  ((نیروی  هم‏پیمان)) هستید؛ و من و ماده ناتوانی پراکنده. آیا نبرد میان توانا و ناتوان به طول می‏انجامد؟

...

رحم کن ای روح! زیبائی را به من نمایاندی و پنهانش کردی؛  تو و زیبائی در روشنائی هستید؛  و من و نادانی در تاریکی به سر می‏بريم؛  آیا روشنائی با تاريکی درهم می‏آمیزد ؟

حامد زیرک , سیزدهم آبان 1388 |
 

آی ای مرد مستمند برخیز...برخیز!

 چشم بگشا تا ببینی که چگونه خورشید بی‏دریغ، چشم‏روشنی‏هایش را به چشمان

 تو می‏بخشد

 

مرد مستمند حقارت را رها کن!

آیا از یاد برده‏ای آن بخشنده‏ای را که بخشش ذره‏ای از دارائی‏اش نکاهد

و آن فرمانروایی را که هرگز ظلم نکند 

و  آن عادلی را که دست از عدالت نکشد ؟

 

برخیز برادرم...برخیز!   اندوه را رها کن تا از شادی شرابی دائم بنوشیم

و از حیا جامه‏ای سازیم،  تا عیب‏هایمان پوشیده ماند

و به یاد آر..

به یاد آر آن سرزمین زیبایی را که به خردمندان و نیکان وعده داده شده است

و به مستمندان

 و به مظلومان و به ستم‏دیدگان

اندوه را رهاکن که تصور زیبایی آنجا،  به پندارهای پاک‏اندیش‏ترین و تواناترین شاعران نیز

راه نتواند یافت.

برخیز برادرم...برخیز!

 

 نویسنده: خودم

حامد زیرک , دهم آبان 1388 |

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می‏خواهم پیاده شوم.

 

پسنوشت:امیدوارم خدا رحمتش کنه...چقدر راحت این حرفشو درک میکنم انگار که خودم این جمله رو نوشتم...

حامد زیرک , نهم آبان 1388 |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.
حامد زیرک , یکم مهر 1388 |

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم

و به مومنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت


ادامه مطلب
حامد زیرک , بیست و نهم شهریور 1388 |
 
 يا به اندازه آرزوهاتون تلاش كنيد، يا به اندازه تلاشتون آرزو كنيد.(شكسپير)
حامد زیرک , بیست و ششم آذر 1387 |
 
مرد به این امید با زن ازدواج می‏کند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج می‏کند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید می‏شوند. (آلبرت اینشتاین)
حامد زیرک , بیست و نهم آبان 1387 |
 

 وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم و به قضاوت درباره دیگران بنشینیم.ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم و تا وقتی که حتی یک خطا در خود می‏بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنیم . ماهاتما گاندی

از http://sokhanan.ir

حامد زیرک , هفدهم آبان 1387 |
 
 هنوز آنقدر ثروتمند نشده‏ام که جنس ارزان بخرم. (ضرب المثل انگلیسی)
حامد زیرک , دوازدهم آبان 1387 |
 

 نگهداری دم ماهی و دل زن از مشکلات است . آرتور شوپنهاور

از http://www.sokhanan.ir

حامد زیرک , دهم آبان 1387 |
 

بیشتر، کسانی موفق شده‏اند که کمتر تعریف شنیده‏اند . امیل زولا

حامد زیرک , هفتم آبان 1387 |
 

سخاوت من مانند دریا بیکران است، هر قدر عمیق‏تر و بیشتر عشق بورزم بیشتر خواهم داشت و هر دویمان جاودان خواهیم بود.     (شکسپیر-رومو و جولیت)

از  cloob.com

حامد زیرک , سوم آبان 1387 |
 

در رابطه با جمله: "می‏نویسم دوست، نقطه نمی‏گذارم. تو اگر ماندی بگذار"

دوست من، این نخستین نقطه‏ها ازآن من بود

نقطه‏هایی بی نقص،

نقطه‏هایی بی‏همتا،

همچون لکه‏های نور که به یک سایه هجوم می‏برند

همچون دانه‏های روشن برف که آغوش باز زمین را از پذیرششان گریزی نیست

و همچون ماه در چشم یک بیمار تبدار وقتی او را زاینده می‏یابد.

زیباترینشان، از آ‏نها که روی نرمین همه کاغذهای دنیا در انتظار بوسه‏هایشان، دختر زیبای

جوهر را می‏ستایند.

نویسنده: خودم

حامد زیرک , سوم آبان 1387 |
 
  در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.  (آلبرت انیشتین)
حامد زیرک , سی ام مهر 1387 |
 

همچون باران که زمین را نوید حیاتی تازه بخشد

اشک نیز، نوید‏بخش حیات دیگرباره دل است.

 

 (اقتباس از جمله‏ی

اشک ابر زمینها را سبز می‏کند و اشک چشم دل‏ها را

، کتابی به نام پیروزی، جعفر چیت ساز)

حامد زیرک , بیست و دوم مهر 1387 |
 
دوستان همونطور که گفتم بستن وبلاگ یه سوتی بود. هیچی تغییر نکرده !!!
حامد زیرک , بیست و یکم مهر 1387 |
 

به دلایلی به نظر می‏رسید که این فصل باید به پایان برسه اما اشتباه فکر کرده بودم و خاتمه دادنش به اون شکل عجولانه و بیرحمانه یک سوتی خیلی بزرگ بود.(گاهی از گمانها گریزی نیست) از همه و مخصوصا و مخصوصا اونها که پایان این فصل باعث ناراحتی و تعجبشون شد صمیمانه عذر خواهی میکنم.بهتون قول میدم هیچ چیز یعنی نه من و نه وبلاگ از زمان تعطیلی وبلاگ تا امروز تغییری نکرده. فقط قالب گذشته پاک شده و من باید به فکر یه قالب جدید باشم.

به نظر من فراموش کردن عشق، تقریبا ناممکن

تعویض اون زشت و ناپسند

و گریختن ازش طبیعی و منطقی ست.

حامد زیرک , نوزدهم مهر 1387 |
 
عشق عشق می‌آفریند،
عشق زندگی می‌بخشد،
زندگی رنج به همراه دارد،
رنج دلشوره می‌آفریند،
دلشوره جرأت می‌بخشد،
جرأت اعتماد به همراه دارد،
اعتماد امید می‌آفریند،
امید زندگی می‌بخشد،
زندگی عشق می‌آفریند،
عشق عشق می‌آفریند...
“مارگوت بیكل”

به نقل از http://www.cloob.com 

حامد زیرک , نوزدهم مهر 1387 |