تبليغاتX
یک فصل سکوت - فصل ِ ع ش ق
 
بیست و یکم خرداد 1387
 

 

 مردم در خوابند وقتی می میرند بیدار میشوند.

                                                                       امام علی(ع)

 
سوم خرداد 1387
 

مهاتما گاندی:

نباید امید خود را به بشریت از دست دهیم. بشریت همچون اقیانوس است. اگر قطره هایی از آن کثیف باشد، اقیانوس کثیف نخواهد شد.

(با تشکر از حسین فکوری نژاد برای کتاب "جهانی بودن" که این جمله در مقدمه اون نوشته شده بود. )

 
بیست و نهم اردیبهشت 1387
شرابی تلخ می‏خواهم که مرد افکن بود زورش...مگر یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن...بلعب زهره چنگی و مریخ سلح‏ شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش...مذاق حرص و آز ای دل بشوی از تلخ و از شورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار...که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست...سلیمان با چنان رفعت نظرها بود با مورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم...به شرط آنک ننمایی بکج طبعان دل کورش
کمان ابروی جانان نمی‏پیچد سر از حافظ...ولیکن خنده می‏آید بدین بازوی بی زورش

 
هجدهم اردیبهشت 1387
از  آمدنم   نبود   گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نيز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

 
پانزدهم اردیبهشت 1387

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

(محمد علی معلم)

 
هجدهم اسفند 1386
 

 اگر میخواهی دیگران تو را دوست بدارند باید به آنها اجازه بدهی تا محبت خود را به تو ارزانی دارند.

(با اقتباس از این جمله لئون تولستوی عزیز:

"ما دیگران را به خاطر محبتی که در حق مان میکنند دوست نداریم بلکه آنها را به خاطر محبتی که به آن ها میکنیم دوست داریم." )

 

نویسنده: خویشتن. (:

محبوب من، نمی‏توانم بگويم دوستت دارم...چراکه اين راهش نيست

نمی‏توانم تو را ببوسم...چراکه اين راهش نیست

نمی‏توانم بگويم که تو بهترين هستی...چراکه من همه مردها را نمی‏شناسم

نمی‏توانم بگويم که تو ناجی من هستی... چراکه خدا ناجی من است

 

مهربان من، من اکنون تنها کسی هستم که دليل عشق خود را یافته است

من تنها کسی هستم که می‏گوید: عشق بی دليل نيست!

من اکنون می‏دانم انسان ها چرا عاشق می‏شوند

می‏خواهی دليل عشق خود را به تو بگويم؟

در سراسر عمر خويش به مهربانی عشق ورزيده ام پس آنگاه که نشانه های آن را در چشمان تو ديدم دل به تو بستم.

و لبخند تو را ديدم که بوی مهربانی ميداد

و عشق تو را به کودکان دیدم که خبر از مهر و خيرخواهی ميداد

و در تو مدارا را ديدم، مدارا را که نتيجه عشق بی‎‏حد و مرز به همه انسان‏ها ست

آری ای خوب من، من به مهربانی عشق می‏ورزم از اين روست که دل به تو داده‏ام.

 

بی تو نتوانم زيست را هرگز از من نخواهی شنيد...چرا که اين دروغی بس بزرگ است

آری هيچ دروغی را از من نخواهی شنيد...چراکه دروغ آفت عشق است

 

نمی‏توانم بگويم دوستت دارم...چراکه اين راهش نيست

نمی‏توانم تو را ببوسم... چراکه اين راهش نیست

نمی‏توانم بگويم که تو بهترين هستی... چراکه من همه مردها را نمی‏شناسم

نمی‏توانم بگويم که تو ناجی من هستی...چراکه خدا ناجی من است

 

من تنها می‏توانم قلب خود را به تو نشان دهم

آری تنها قلبم را به تو نشان خواهم داد.

تنها قلبم را به تو نشان خواهم داد.

 

نویسنده: خودم.

(بازگشت به صفحه اصلی)

دست نوشته ها

سکوت

درخت کاج شاید...

باد جوان زمستان

سفر به آغاز یک روز آفتابی

به انتظار کلمات

روزگار کودکی برنگردد دريغا

برایت مهم نباشد رفیق

کسی میاید

بیقراری

آری این شایسته است

خانه متروک

آگاهی یک سرو

برایتان خیرات خواهم کرد

 

داستان کوتاه

مجازات **

آری گاهی دلش برای سنگ میسوخت

جریان زندگی

دریافت

سارا

عبور سرد

ماجرای یک فرشته در یک کابوس و شام به صرف عدس پلو

سبزی پلو با ماهی

ارتفاع پست(نقد و بررسی)

از دیگران

شبیه خوانی شمر

انسانهای امروزی

 

 

و این پاییز که میرسد سه سال از دوستیم با گیسوان زرینش... برگ های خوش آوازش و سرمای خاطره انگیزش کامل میشود... چه میشود که این پاییز بیایی و با مهربانی نگاهم کنی؟...تا برای اولین و آخرین بار نگاهت افسونم کند و همانند کسانی که سالها در جستجوی گم شده خویش به هر کجا سر کشیده اند، کنار هم بنشینیم...ساعتی بر ناباوری و سکون بگذرد...بعد از آن غم برود...سکوت سنگین لبخند بشکند و شکوفه های احساس بر شاخه های درخت پیر صبر نمایان شود...وای نمی دانی نمی دانی چقدر به دنبالت می گشتم. تمام آن روزها تمام آن شب ها می دانستم کسی هست. آری می دانستم...وخیره به آسمان در دل فریاد که: می دانستم...می دانستم.

در امتداد راهی که پیرمرد تقدیر نشانمان داده بود بعد از آن به سمت مبهم راه و فراموشی زمان و فراموشی خویش آنقدر برویم که شب بیاید و خورشید برود و همانجا نه در انتهای راه، کنار درختی پیر مامنی بیابیم و تو سر به شانه ام و من سر به سرت ساعتی بیاساییم و غم نباشد ز راهی که آمده ایم و به راهی که میرویم و ساعتی که میگذرد بر باهم بودنمان و من و تو مغرور و مسرور از انتخابی که کرده بودیم اینبار در نزدیک ترین لحظات توشه تنهاییمان را کمی با هم قسمت کنیم و بگذاریم تا اشک گره گشاید ز عقده های سخت تنهایی و چشم سخن بگوید از بغض هایی که خوردیم و وعده هایی که گاه شندیده بود از دلی که امید داشت به روزی اینچنین: که تو بیایی و با مهربانی نگاهم کنی!

نویسنده: me

 
یکم دی 1386
یک...دو...سه ه ه ه!!! چشمانم را می بندم

اگر نیایی باز می شمارم

و اگر باز نیامدی باز می شمارم

آنقدر که دیگر نتوانم بشمارم

آنقدر که دیگر "یک...دو...سه" به درد هیچ انسانی نخورد

آنقدر که دیگر هیچ عددی به درد هیچ انسانی نخورد

لحظه ای که دیگر نمیبینی که می شمارم

حتما خوابم برده است

یا که بی شک مرده ام!

یا که....خوب معلوم ست یا که تو آمده ای!! هه هه هه

ولی نمی دانی.. نمی دانی که در آن زمان هم دارم می شمارم...

 در حالیکه تو نمیبینی..در حالیکه نمی شنوی!

 

خدا را شکر که هر چیزی پایانی دارد

خدا را شکر که قوانین حکم می کنند که همیشه آخرین ۱ ۲ ۳ وجود دارد

خدا را شکر که هیچ کس نمی تواند بگوید که هیچ گاه آخرین ۱ ۲ ۳ را نخواهم شمرد

خدای مهربان را شکر.

یک...دو...سه ه ه ه!!!

 

نویسنده: me

و امروز تو را دیگرگونه می خواهم
نه آنگونه که روز نخست می خواستم
نام تو ساعتی پیش
روی سپید تکه کاغذی را که به صورت مردگان می مانست
چنان زیبا آراست
که گویی آیینه ای ست در دستان پری َک پنهان دریاها

{....}


چگونه از شور بختی ها و حوادث ناگوار که شاید در کمین تو نشسته اند
و همچون ناجوانمرد یاغیان تیره دل
به ناگاه شبیخون میزنند و بخت سپید آدمی را تیره میسازند
رفتار به اضطراب بیالایم
و زبان به شکوه
آنگاه که آن مهربان حتی برای لحظه ای از تو غافل نمیشود

چگونه برای رقیبان خود آرزوی ناکامی نمایم
وقتی کام من از تو تنها نیک بختی توست

تو را دوست میدارم
دوست داشتن مردی که عشقش وابسته به زمان نباشد

تو را می خواهم
خواستن مادری که فرزندش را
اسیری که آزادیش را
و گرسنه ای در حال مرگ که طعامش را

زیباترین آواها تقدیم تو باد
ناب ترین لحظات تقدیم تو باد
آسمان تقدیم تو باد
همه جهان تقدیم تو باد!

 درود بر تو و همه انسان های پاک و مهربان
و درود بر خداوند "آفریننده آسمان ها و زمین و آنچه در آنها است و آنچه میان آنها ست."

 نویسنده: me