تبليغاتX
یک فصل سکوت - فصل ع ش ق

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، می‏خواهم پیاده شوم.

 پسنوشت:امیدوارم خدا رحمتش کنه...چقدر راحت این حرفشو درک میکنم انگار که خودم این جمله رو نوشتم...

....

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.

حامد زیرک , یکم مهر 1388 |