در رابطه با جمله: "مینویسم دوست، نقطه نمیگذارم. تو اگر ماندی بگذار"
دوست من، این نخستین نقطهها ازآن من بود
نقطههایی بی نقص،
نقطههایی بیهمتا،
همچون لکههای نوری که به یک سایه هجوم میبرند
همچون دانههای روشن برف که آغوش باز زمین را از پذیرششان گریزی نیست
و همچون ماه در چشم بیماری تبدار، وقتی او را زاینده مییابد
زیباترینشان،
از آنها که روی نرمین همه کاغذهای دنیا در انتظار بوسههایشان، دختر زیبای جوهر را میستایند
.
نگارنده: حامد زیرک. زمستان ۸۵
آی ای مرد مستمند برخیز...برخیز!
چشم بگشا تا ببینی که چگونه خورشید، بیدریغ، چشمروشنیهایش را به چشمان
تو میبخشد
مرد مستمند حقارت را رها کن!
آیا از یاد بردهای آن بخشندهای را که بخشش، ذرهای از دارائیاش نکاهد
و آن فرمانروایی را که هرگز ظلم نکند
و آن عادلی را که دست از عدالت نکشد ؟
برخیز برادرم...برخیز! اندوه را رها کن تا از شادی شرابی دائم بنوشیم
و از حیا جامهای سازیم، تا عیبهایمان پوشیده ماند
و به یاد آر...به یاد آر آن سرزمین زیبایی را که به خردمندان و نیکان وعده داده شده است
و به مستمندان
و به مظلومان و به ستمدیدگان
اندوه را رهاکن که تصور زیبایی آنجا، به پندارهای پاکاندیشترین و تواناترین شاعران نیز
راه نتواند یافت.
برخیز برادرم...برخیز!
نگارنده: حامد زیرک. زمستان ۸۵
ای نفس تا به کی ناله میکنی، حال آنکه از ناتوانیام آگاهی. تا به کی شیون سر میدهی در حالی که من برای به تصویر کشیدن رویاهایت جز واژگان آدمی چیزی ندارم.
ای نفس! بنگر که من ، عمری را برای گوش سپردن به آموزههای تو صرف کردم. درنگ کن ای مایهی عذاب من، که تن خویش را در پیروی از تو، بسی به زحمت افکندم؛ دلم که پادشاهم بود، بنده تو گردید. شکیبائی که مونسم بود، با تاثیر از تو زبان به ملامتم گشود. جوانی که همدمم بود، اکنون سرزنشم میکند. این است همه آنچه که از جانب خداوند به من عطا شده است. پس زیاده چه میخواهی و طمع در چه داری؟
...
رحمی کن ای روح! از عشق، چندان بر من تحمیل کردی که دیگر طاقتم نمانده است؛ تو و عشق ((نیروی همپیمان)) هستید؛ و من و ماده ناتوانی پراکنده. آیا نبرد میان توانا و ناتوان به طول میانجامد؟
...
رحم کن ای روح! زیبائی را به من نمایاندی و پنهانش کردی؛ تو و زیبائی در روشنائی هستید؛ و من و نادانی در تاریکی به سر میبريم؛ آیا روشنائی با تاريکی درهم میآمیزد ؟