تبليغاتX
یک فصل سکوت - فصل ع ش ق
 

 در رابطه با جمله: "می‏نویسم دوست، نقطه نمی‏گذارم. تو اگر ماندی بگذار"

دوست من، این نخستین نقطه‏ها ازآن من بود

نقطه‏هایی بی نقص،

نقطه‏هایی بی‏همتا،

همچون لکه‏های نوری که به یک سایه هجوم می‏برند

همچون دانه‏های روشن برف که آغوش باز زمین را از پذیرش‏شان گریزی نیست

و همچون ماه در چشم بیماری تبدار، وقتی او را زاینده می‏یابد

زیباترین‏شان،

از آ‏ن‏ها که روی نرمین همه کاغذهای دنیا در انتظار بوسه‏هایشان، دختر زیبای جوهر را می‏ستایند.

 

نگارنده: حامد زیرک. زمستان ۸۵

حامد زیرک , سیزدهم آبان 1388 |
 

آی ای مرد مستمند برخیز...برخیز!

 چشم بگشا تا ببینی که چگونه خورشید، بی‏دریغ، چشم‏روشنی‏هایش را به چشمان

 تو می‏بخشد

 

مرد مستمند حقارت را رها کن!

آیا از یاد برده‏ای آن بخشنده‏ای را که بخشش،  ذره‏ای از دارائی‏اش نکاهد

و آن فرمانروایی را که هرگز ظلم نکند 

و  آن عادلی را که دست از عدالت نکشد ؟

 

برخیز برادرم...برخیز!   اندوه را رها کن تا از شادی شرابی دائم بنوشیم

و از حیا جامه‏ای سازیم،  تا عیب‏هایمان پوشیده ماند

و به یاد آر...به یاد آر آن سرزمین زیبایی را که به خردمندان و نیکان وعده داده شده است

و به مستمندان

 و به مظلومان و به ستم‏دیدگان

اندوه را رهاکن که تصور زیبایی آنجا،  به پندارهای پاک‏اندیش‏ترین و تواناترین شاعران نیز

راه نتواند یافت.

برخیز برادرم...برخیز!

 

 نگارنده: حامد زیرک. زمستان ۸۵

حامد زیرک , دهم آبان 1388 |

ای نفس تا به کی ناله می‏کنی، حال آنکه از ناتوانی‏ام آگاهی. تا به کی شیون سر می‏دهی در حالی که من برای به تصویر کشیدن رویاهایت جز واژگان آدمی چیزی ندارم.

ای نفس! بنگر که من ، عمری را  برای گوش سپردن به آموزه‏های تو صرف کردم. درنگ کن ای مایه‏ی عذاب من، که تن خویش را در پیروی از تو،  بسی به زحمت افکندم؛ دلم که پادشاهم بود، بنده تو گردید. شکیبائی که مونسم بود، با تاثیر از تو زبان به ملامتم گشود. جوانی که همدمم بود، اکنون سرزنشم می‏کند. این است همه آنچه که از جانب خداوند به من عطا شده است. پس زیاده چه می‏خواهی و طمع در چه داری؟

...

رحمی کن ای روح! از عشق، چندان بر من تحمیل کردی که دیگر طاقتم نمانده است؛ تو و عشق  ((نیروی  هم‏پیمان)) هستید؛ و من و ماده ناتوانی پراکنده. آیا نبرد میان توانا و ناتوان به طول می‏انجامد؟

...

رحم کن ای روح! زیبائی را به من نمایاندی و پنهانش کردی؛  تو و زیبائی در روشنائی هستید؛  و من و نادانی در تاریکی به سر می‏بريم؛  آیا روشنائی با تاريکی درهم می‏آمیزد ؟

حامد زیرک , نهم آبان 1388 |